تبليغاتX
bia2shid .blogfa.com

کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگی ام شکستن نوک مدادم بود

حتی دیگر خط های سیاه دفترم توانایی سنگینی قلمم را ندارند

کلمات هم گریزان از هجوم ثانیه ها در پی جملات در ذهنم غوغا میکنن

و باز هم پایان صفحه ی سپید وکلماتی که با سیاهی جوهر

تسکین بخش صفحات سپیدم میشوند .

+ نوشته شده در ساعت توسط Mohammad |
khastam ba ghalami bar kaghazi ba johari az gohari ke begam  dar yadami

asheghane kodakane bi bahane sadeghane arefane dar ketabe delam minevisam

                                                     اlove u

+ نوشته شده در ساعت توسط Mohammad |

هر چی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن ...
هر چی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ میگن...
هر چی دلسوزتر باشی بیشتر سرت کلاه میذارن...
هر چی قلبتو آسونتر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن...
هر چی آرومتر باشی فکر میکنن آدم ضعیفی هستی...
هر چی بیشتر به فکر دیگران باشی، بیشتر حقتو میخورن...
هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلن

+ نوشته شده در ساعت توسط Mohammad |
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح

پذيرفت و گول خورد .

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد .

دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت .

از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ،

 اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

+ نوشته شده در ساعت توسط Mohammad |

چه زود باز هم گذشت... ولی این بار مثل گذشته نیست
نمیدانم این بار با رفتنم نزدیکتر میشوم یا دور تر
ولی  اما تمام امید من به رسیدن در این راه دراز... گذشتن از سختی ها فقط برای تو ست

روزي مدادهایم را برمی دارم
واز اینجا می روم
اگر رفتم !
دیوارهای نقاشی کرده ام را رنگ بزنید
عشق را با مداد نمی شود رسم کرد
کشیدن طرح عشق دل ميخواهد!
نه اینکه از تراشیدن مدادهای بی نوکم در هراسم
نه ...ه

اینجا هر از چند گاهی به پاس روزهای رفته
خط می كشم.....
و بماند که چقدر تمرین کرده بودم خطم خوش باشد

و گذشته بودم از رنج پاره کردن برگی از صفحات زندگی ام...
من از همه چیز گذشتم
خطم خوانا شد
رنج را به جان خریدم
اما ...

تو مجال ندادي...
خط به بیگانگی رفت و ...
اگرچه خطم خوش ماند ،
اما دیگر کسی را توان خواندن نماند
مدادهایم ...؟ مدادهايم را نديده اي؟
من رفته ام دیوارهای حيرت زده را مرهم کنم
اما مداد ندارم
ناخنها در پیکارند !
اما چه را باید کشید..... ؟!

 

+ نوشته شده در ساعت توسط Mohammad |

نمی دانم چرا اینقدر زود دلم برایت تنگ می شود....تو که از جان هم به من نزدیک تری...

تو که در نفس هایم نفس می کشی...تو که از چشم من دنیا را نگاه می کنی...

تویی که از آبی ترین آسمانها عروج کردی تا بودنت را، ارزانی تنهاییم کنی...

تویی که مرا از تاریک ترین اعماق این دریای همیشه طوفانی، تا حقیقت شیرین نور و گرما بالا آوردی...

و بعد آمدنت، همیشه دریا آرام است و ساکت...

نه غرش موجی و نه بیقراری قایقی بر روی آب برای رسیدن به ساحل...

که تو خود ساحلی هستی بی پایان...دورادور این بیکرانه تلاطم های گاه و بیگاه....

و زورق سرگردانی ام را، از اسارت جوش و خروش های سر به هوا نجات دادی...

نمی شود درک کرد...

نمی شود فهمید ، راز این دلتنگی را

این روزها اگر بغضی ترک می خورد....اگر غمی جدید زائیده می شود...

اگر آهی از تارهای داغدیده ی سازم بر می خیزد...

بدان همه برای توست...

برای تویی که نمی دانم روزی خواهد رسید که چشمانم را با ردّ نگاهت، متبرک کنی...

و من چشم انتظار آن لحظه، هر گاه باران ببارد، صدایت می زنم...

نه با نوای زبان...که با نوای دل...چرا که تو درون منی...و دیگر نیازی به آوا و کلام نیست....

به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم

"بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده

 هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به

خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك

 تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده

 است.

+ نوشته شده در ساعت توسط Mohammad |